حسن توغافل است ز قدر و بهای خویش


آیینه راخبر نبود از صفای خویش

چون شمع تا به خلوت او راه برده ام


صد بار دیده ام سر خود زیر پای خویش

آمیخته است مستی و مستوریم به هم


افکنده ام به گردن مینا ردای خویش

ازهاله مه به حلقه ماتم نشسته است


شرمنده است پیش رخش از صفای خویش

ازبس که دل زدیدنت از جای رفته است


تا روز باز خواست نیاید به جای خویش

از بس به کار ماگره افکنده اند خلق


پهلو تهی کنیم ز بند قبای خویش

تا چند پاسبانی عیب نهان کنم ؟


یکبار پرده می کشم از عیبهای خویش

رفتم که حلقه بردر بیگانگی زنم


شاید به این وسیله شوم آشنای خویش

صائب مقیم گلشن فردوس گشته ام


تا محو کرده ام به رضایش رضای خویش